هر جا دلم بخواهد - صبوري
هر جا دلم بخواهد
بر سر سفره ي نازت تو مهمان كردي
تو من شب زده رو باز پريشان كردي
تو مگو با دل من ديگر اين نكته ي پند
تو خودت به بستر وصل كه مهمان كردي
هر جا كه دلم خواست مي برم دست
هر وقت كه دلم خواست ميكنم مست
با من تو مگو ، چه بنوشم و چه ننوشم
وقتي پر مي ز ساغرت هست
بگذار كه بيفتم به كنارت پر مستي
وقتي پر عشوه ز بسترت هست
29/05/89 جلالي پايان
صبوري
گفتي ببين صبر زمان
عشقتو از ياد ميبره
زمان گذشت باعشق تو
اما ز ياد نميگذره
عمري گذشت اما نرفت
عشق توام از ياد من
جزء غم تو اين بهترين
كسي نكرد كه ياد من
رها نشد از بغض ِ من
اين درد جان سوز ِعزيز
در من نشست مرا شكست
اين رنج دلناز ِ عزيز
تنها شدم تنهاي تو
من بودم ُ دل بينوا
افسوس نشد با صد اميد
دل تو با من آشنا
21/10/88 جلالي پايان
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۱۰/۱۸ ساعت 8:0 توسط هم گریه
|