چشم براه _  یاد

 

چشم براه

 

تك و تنها خسته بودم

اره دل شكسته بودم

از سفر برگشته بودم

به شوق ديدن رويت

چش برا بودي نبودي

سر راه بودي نبودي


 

با چه شوقي جاده ها رو

غربت اين شهر ها  رو

صحرا ها و جنگلا رو

ميگذروندم واسه ديدار

 

چش برا بودي نبودي

سر راه بودي نبودي

 

به چه شو قي مي شمردم

لحظه لحظه  لحظه ها رو

هر قدم اين رد پا رو

تا برسم به تو دلدار 

 

چش برا بودي نبودي

سر راه بودي نبودي

 

دل نپرس كه صد ترك شد

خسته بود و خسته تر شد

عازم راه سفر شد

از تو هم كه بي خبر شد

رفت به اون جايي كه بودش

 

واسه هميشه تنهات ميذارم

برو خوش باش همزاد ديروز

من كوله بار اين تنهايي رو

مي كشم بر دوش هر روز هر روز

 

10/1/88  جلالي                   پايان 

 

 





یاد

 

تو رو یاد می کنم هر گاه

در این خلوتگه رویا

به رویا می رسم از تو

که وقتی می شوم تنها

 

چه خوشبختم کنار تو

اگه تلخ ام اگه تنها

حقیقت نیست که می بینی

حقیقت نیست ببین زیبا

 

تو رو از یاد نخواهم برد

در این آشنائی ی  کوتاه

تو رو یاد می کنم هر گاه

در این خلوتگه رویا

 

تو رو از یاد نخواهم برد

تو ای هم رزم و هم ریشه

شکفتی در رگ و جونم

مث من با من تا همیشه

 

 

7/3/87   جلالی             پایان



 طفل شادي _  چار ديواري

طفل شادي

 

يه گيس طلايي

با چشم روشن

گمشده عمري

تو سينه ي من

 

گمشده عمري

تو سينه ي من

يه گيس طلايي

با چشم روشن

 

وقتي نباشه 

ديگه آزادي

يه طفل ساده

به نام شادي

 

 

ما رو خبر كن

به اين نشوني

هر كس كه داره

از اون نشوني

 

اين هم نشوني

يك سو خليج  ِ 

يك سو خزر هست

 

يك سو بلوچ ُ

اون سوي اون كرد ُ

يك سو شمالي

تهش جنوب هست

 

 

14/5/89                  پايان







چار ديواري

 

 

نگاه كن به زندگي مون

همه روزاش بيقراريست

آزادي معنا نداره ......

همه دنيا چار ديواريست

 

پر از تنهاييست

پر از تنهاييست

 

منو قلبم تنها

در حصار ِ دنيا

كنج اين تنهايي

چه تنها مانديم

هاج و واج از فردا

گوشه اي در رويا

خسته از اين دنيا

چه تنها مانديم

 

وقتي حتي نمي توني

توي فكرت فيلم بسازي

مجبوري به اون كه شاه ِ

هميشه بي خود ببازي


14/5/89                  پايان