بيراهه _ دوباره فكر مي كنم
بيراهه
تو دستاتو تو دست من نمي ذاري
تو اين بيراهه ي مرگو نمي بيني
نداري طاقت رفتن ، نه تاب موندن و داري
تو اين دلواپسي ي ممتد و نمي بيني
داري ميري از اين خونه
از اين ويروني ي كوچه
مي مونم با خودم تنها
بين دنيايي كه پوچه
نه هيچ حسي نموند ديگه
ته دلواپسي ي من
برو شايد ببيني تو
كه باغ سيز آلوچه
نرو گم ميشي تو رويا
اسير وهم و تنهايي
همون جايي كه هيچ وقتي
منو اونجا نمي يابي
10/2/89 پايان
دوباره فكر مي كنم
تو اين سكوت بي صدا
به تو به اين شب سياه
به تو به اين قصه ي تلخ
به تو به قصه ي وفا
دوباره فكر مي كنم
دوباره فكر مي كنم
به سرنوشت و زندگي
به غيبت هميشگي
به قسمت و تقدير ما
پشت همين دلزدگي
دوباره فكر مي كنم
دوباره فكر مي كنم
چي شد به هم رسيديم ُ
چه نقشه ها كشيدم ُ
رفتيم و نه به پشت سر
چي شد زهم بريديم ُ
نگاهي نه نديديم ُ
ته ِ همون كوچه چي شد
اون حرفاي ساده چي شد
اون كه مي گفت تا ته خط
آخر اين جاده چي شد
21/10/88 پايان