زندگي _ خاطره
زندگي
روز بي تقويم و رويا
لحظه هاي ساكت و سرد
همه ي زندگي اين بود.......
اين كه حالمو بهم زد
چقدر تو حسرت فردا
بشيم تو غصه مچاله
سر و جم چند ساله عمرا
كه اينم همش خياله
تاب راحتي نداريم
وقتي با غصه عجينيم
منتظر تنها نشستيم
كه مرگ همو ببينيم
ميون حسرت و رويا
توي ِ شب ، چله نشينيم
نميشه به من دروغ گفت
ما همينيم كه همينيم
16/10/88 پايان
خاطره
داره اين خاطره ها
حوصله مو سر مي بره
برگرد بيا كه زنده شه
حضور سبز پنجره
خسته شدم بس كه تو رو
تو قاب دلمرده ديدم
بس كه واسه لمس تنت
رو قاب عكس دس كشيدم
نذار كه اين ثانيه ها
عمر مونو تلف كنن
حاصل ما ، اين منو تو
خالييه دس كف كنن
19/10/88 پايان
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۱/۱۲ ساعت 14:26 توسط هم گریه
|