سفر


چشماي خواب آلود ِ من

خستگي ي راه سفر

هميشه همراه منه

تو اين مسير پر خطر

 

تو اين مسير كه شب هنوز

خورشيد ُ زندوني داره

طلوع بي زوال من

پيش ِ تو مهموني داره

 

يه روز كه اين مسير پر از

غبار مه آلود ميشه

بدون كه اين دلم بي تو

اونجا داره نابود ميشه

 

واسم چي بي معني شده

تكرار اين منظره ها

دلم مي خواد كه گم بشم

پشت همين پنجره ها

 

داره به آخر مي رسه

جاده اي كه بي انتهاس

غربت من تو آينه

با خود من چه آشناس

 

87/10/26                پايان





خودت را جای من بگذار

 

ديگه خسته ام خداي من

از اين لبخند اجباري

از اين اميد بيهوده

از اين فرداي تكراري

 

از اين گل بوسه قالي

از اين فكراي تو خالي

از اين بيهوده پ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژمردن

از اين روياي پوشالي

 

خودت رو جاي من بگذار

خداي اين همه عالم

ديگه بسه تمومش كن

تو اين دنياي  پر ماتم

 

اگر تو جاي من بودي

چي مي كردي تو اين دنيا

چه مي گفتی به اين مردم

با جبر ُ زور ُ اين دعوا

 

خودت بنشين قضاوت كن

خودت بنشين قضاوت كن

 

نه حس آدمي دارم

نه حس ِ جن بودن در من

همش گيج  همش مبهوت

كه فكر جر زدن بودن

 

ببين دلخسته ام از خود

ببين دلخسته ام از تو
بيا این جان بی ارزش 

بيا دست از سرم بردار

 

فقط يك گام ديگر موند

تا آزادي تا پای دار

كمی آهسته تر شايد

نه محكم تر قدم بردار

 

88/2/4                  پايان