تقدیم به صادق هدایت

آواره


خورشید نیمه سوخته

گذشت و باز غروب کرد

شب اومد از توی راه
تو آسمون رسوب کرد

یه سگ پیر رو خسته
آواره توی میدون
منتظر گم شدش
از راه بیاد تو بارون

ته چشاش موج میزد
یه روح سرد و عاصی
یه روح مثل خود من
تو اونو میشناسی

گیر بود تو بغض چشماش
یه برق زرد و کم سو
نه روشنی نه رنگ بود
مثل بغض یه آهو

انگار یه روح عاصی
توی چشاش موج میزد
محض خدا بود انگار
هر کی اونو چوب میزد

درد نگاشو هیچ کس
تو التماس نمیدید
هر بار تو خواب کهنه اش
یه باغ سبز و میدید

چند روزه جا نوازش
همه روز و کتک خورد
دعا میکرد زیر لب
کاشکی زودتر که میمرد

چشمای نیمه بازش
خیره به راه جاده
تو انتظار بارون
انگار میخواد بمیره


جلالی



تاريخ : شنبه 1393/02/13 | 8:26 | نویسنده : هم گریه |